|
زندگي يعني: يك سارپريد.از چه دلتنگ شدي؟دلخوشي ها كم نيست: مثلا اين خورشيد،كودك پس فردا،كفتر آن هفته. |
دلتنگ شده بودم و بدجوری هوای قبرستان به سرم زده بود.قبرستان تنها جایی بود که میتوانستم غرق در سکوتش شوم.قبرها یکی پس از دیگری از زیر پاهایم رد می شدند و با نگاهشان به من نیشخند می زدند. جالب بود. بدون نگاه کردن به قبرها می توانستم میزان ثروت افراد خوابیده درقبرها رادرک کنم.قدم بر روی هر سنگی صدای خاص خود را داشت.صدایی که نوع سنگ زیر پایم را فریاد می کرد.اما من با همه نیشخندها و اشارات قبرها به میزبانی من در آینده ای نه چندان دور آنها را دوست می داشتم.همانند فرزندانم که بی وفاییشان در پیریم هویدا بود.من تمام قبرهای این قبرستان را جزیی از خود می دانستم.چون که آینده فرزندان بی وفایم را با آن ساخته بودم.این قبرستان حاصل عمر من بود.اما مزرعه ای که محصولش تنهایی بود و هیچ.ای کاش فقط هیچ بود.هیچ بسی برتر لز تنهایی پیری است. زیباترش اینست که یکی از فرزندان من همسرم است.همسری که به آرامش مثل اقیانوس آرام بود.بله.همسرم فرزند من است.او کسی است که هم از همسرم بیشتر دوستش دارم و هم از فرزندانم.چون که هم فرزند من است و هم همسرمن.اما بی شک من هیچ گاه فرزند خود نخواهم بود.من فرزند کس دیگری خواهم بود... صدای اذان مسجد به نرمی در وجودم پیچید و خبر از صبح داد.باید می رفتم.اما با تمام این پیچیدگی ها شغلم را دوست میداشتم.... گورکنی را..............
+ نوشته شده در یکشنبه چهارم فروردین 1387ساعت 0:22 توسط حسین |
با خوشحالی کنار بخاری نفتی نشستم و به قل قل زدن قلیان مرد میان سال کنارم که زیر چشمی نگاهم میکرد نگاهی انداختم. آن طرف تر مردی را دیدم که روی میز به خواب رفته بود.سکوت مرموزی بود. صدای قرچ قرچ سقف چوبی توجه مرا به خود جلب کرد.سرم را بلند کردم تا منطقه قرچ قرچ سقف را پیدا کنم که نجوایی در گوشم گفت:می خواهی فالت بگیرم؟ هنوز حرفش تمام نشده بود که از وحشت سرم را برگرداندم و فریاد زدم.پیرمرد صاحب قهوه خانه با آن قد خمیده اش قهقه ای زد وگفت: نترس جوان.تاج الملوک از خودمان است. پیرزن انگار سال ها بود که خودش را نشسته بود.موهایی حنایی و چسبناک با دندانهایی چند تا در میان ریخته و زرد شده که خنده هایش ترس را در وجود آدمی زنده می کرد. گفتم: نه ممنونم. نمی خواهم.نمی خواهم.پیرزن راهش را به سمت مردی که از فریاد من از خواب پریده بود کج کرد و رفت.ترس تمام وجودم را فرا گرفته بود.به دور شدن پیر زن عجوزه نگاه میکردم که مردی با شال و کلاه از بیرون داخل قهوه خانه شد و فریاد زد غذای سگها را چرا نداده ای پیرزن عجوزه؟ و بعد سطل غذای سگها را برداشت و به بیرون رفت.از پنجره کنارم به غذا خوردن سگها نگاه میکردم که دیدم گربه ای به سمت سه سگ در حال دویدن است.به سرعت با سه سگ در گیر شد و به هر کدامشان پنجه ای زد و سگها غذا را رها کرده و پا به فرار گذاشتند.از تعجب چشمانم از حدقه بیرون آمده بود.رو کردم به مرد کنارم که قلیان می کشید و با تعجب و ترس گفتم دیدی؟!دیدی ؟!دیدی که گربه..!!! سرش را به نشانه تایید پایین آورد و در حالی که لبانش را گرد کرده بود و دود قلیان را بیرون می داد گفت:بسوزه باباش!!.... گفتم کی بسوزه؟! چی بسوزه؟ گفت: اعتیاد نوکرتم.اعتیاد….گفتم یعنی چه اعتیاد؟! گفت: بسوزه بابای اعتیاد.چون آن که تو دیدی گربه نبود.پلنگ معتاد بود…..
بوران سرد و عجیبی بود.تنها چیزی که حس میکردم صدای زوزه باد و خوردن دانه های یخ زده به صورتم بود.سوسوی چراغی مرا به سمت خود کشاند.به نزدیک چراغ که رسیدم صدای پارس کردن سگهای کنار در بیشتر و بیشتر می شد.به زحمت در را باز کردم و داخل شدم.گرمای قهوه خانه را با آن فضای کهنه و پوسیده اش به هر چیز دیگری ترجیح می دادم.پیر مرد صاحب قهوه خانه به سمتم آمد و با صدایی مرموزگفت:معلوم است که غریبی و از راه دوری آمده ای.بیا اینجا بشین تا گرم شوی.
+ نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم دی 1386ساعت 22:47 توسط حسین |
امروز ۱۴ آذر روز تولدم بود.میدانستم که ۲۵ساله شده ام.و میدانستم که باید زندگی کنم.خوشبینانه ترین حالت زنده بودن و زندگی کردنم را ۷۵ سال دیگر دیدم.خنده ام گرفت و دراز کشیدم و به گاز زدن سیب در دستم اندیشیدم.اما زمان برایم سریع شد.صدای برنامه تقویم تاریخ مرا شکه کرد.تقویمی برای کسانی که هر سال نامشان به نیکی و بدی جاری میشود.من در آن تقویم کجا خواهم بود؟هیتلر نخواهم بود،اما یک اسم ماندگار هر چند برای قلیلی از مردم چه؟!...
حتی نویسنده یک کتاب...!
+ نوشته شده در دوشنبه دوازدهم آذر 1386ساعت 9:29 توسط حسین |
یادم هست که در کتاب درسی اجتماعی سوم دبستان خانواده آقای هاشمی از کازرون شروع به مسافرت به مشهد کردند.وقتی که از دبستان به خانه برگشتم،از پدرم پرسیدم:بابا!مسافرت یعنی چه؟ پدرم مرا در آغوش کشید و گفت: یعنی اینکه آدم از یک جا به جای دیگر برود و از مناظر و آب و هوا و جاهای دیدنی و زیارتی استفاده کند.پرسیدم پس چرا ما تا حالا مسافرت نرفته ایم؟! پدرم مرا بوسید و در گوشم به آرامی گفت:آخر پسرکم،مسافرت پول و ماشین میخواهد.وقتی که پول دار شدیم حتما به مسافرت هم میرویم.گفتم ولی من مسافرت میخواهم...در آن لحظه پدرم گفت:آهان!یادم آمد.ما هر سال یک بار به مسافرت میرویم.یک مسافرتی که نه پول میخواهد و نه ماشین.پرسیدم:بابا یعنی ما مسافرت کرده ایم؟!گفت:بله پسرکم...
ما هر سال یک بار به دور خورشید به مسافرت میرویم.اما این مسافرت را هر کسی درک نمیکند..و فردای آن روز درسر کلاس درس با شامانی و غرور به دوستانم میگفتم:من تا الان ۱۰ بار مسافرت رفته ام...ده بار....
+ نوشته شده در یکشنبه چهارم شهریور 1386ساعت 0:45 توسط حسین |
تیک تاک ساعت خبر از تمام شدن کلاس میداد.مثل همیشه بعد از تمام شدن کلاس به سمت خانه رفتم.از کودکی عاشق موسیقی بودم و به همین دلیل وارد این رشته برای تحصیل شدم.خسته و کوفته مطالب آن روز را مطالعه کردم و مشغول بررسی نت ها شدم.آثار بزرگان موسیقی را همیشه گوش میکردم و از آنها برای نوشتن نتها کمک میگرفتم.موتزارت،بتهوون،باخ،شوپن،جان ویلیامز،موریکونه و ...بالاخره به سمت رختخواب رفتم و دیدم که شوهرم به خواب رفته است.بی اختیار سرم را روی سینه اش گذاشتم.چقدر آرامشبخش بود.نتهایش تکراری اما زیبا.پیامش واضح اما پر معنا.چقدر زیبا بود.انگار که قشنگترین سمفونی دنیا در حال نواختن بود.انگار که سبکترین ملودی دنیا با ریتمی دلنواز و روحبخش مرا پرواز میداد.و آن قشنگترین موسیقی دنیا چیزی نبود جز صدای تپش قلب شوهرم....
+ نوشته شده در دوشنبه هجدهم تیر 1386ساعت 3:18 توسط حسین |
ایام امتحانات بود.تمام شب را تا نیمه شب بیدار بودم.اما بیدار برای نوشتن نه برای خواندن.با آرامش توام با دلهره تمام تقلب ها را در جیب شلوارم گذاشتم و خوابیدم.اما صبح که بیدار شدم دیدم که برادرم شلوارم را اشتباهی پوشیده است و به سر کارش رفته است....
+ نوشته شده در شنبه دوم تیر 1386ساعت 16:30 توسط حسین |
شب سردی بود.با هزار مکافات حساب و کتاب های آخر سال را جمع کردم تا به خانه بروم و به لحظه تحویل سال برسم.فروش امروز از همه روزها بیشتر بود.با مسرت و رضایت کیفم را برداشتم تا به خانه بروم.هنگام خارج شدن کارگری را که برایمان جنس ها را خالی میکرد جلویم ایستاد و با صدایی آرام گفت:سلام آقا.عیدی ما .... بی درنگ با غضب گفتم:ای بابا کدام عیدی!فروشم که بدتر از همیشه بود.به چهار تا کارگر خودم هم که عیدی داده ام.پس برای خودم چه بماند؟! سوار ماشین شدم و راه افتادم.سر چهار راه ترمز زدم و به سیگار فروش کنار چهارراه اشاره کردم یک بسته ونیستون.سیگار را گرفتم و گفتم:یک بسته چند؟ لبخندی زد و گفت:همین یک بسته مانده بود که این هم عیدی شب عید من به شما... و بعد یقه کاپشنش را با دست بلند کرد و رفت....
+ نوشته شده در یکشنبه پنجم فروردین 1386ساعت 0:24 توسط حسین |
یکی از بزرگترین آرزوهایم همیشه این بود که قبل از اینکه بمیرم،بهشت و جهنم را ببینم.یک شب به امید دیدن این آرزو،آرام چشمهایم را روی چشم گذاشتم و خوابیدم.در خواب دیدم که فرشته ای از آسمان آمد و یک جعبه به من داد که دو سوراخ داشت.یکی روی جعبه برای دیدن بهشت و دیگری زیر جعبه برای دیدن جنهم.تبسمی کرد و گفت:به داخل این جعبه اگر نگاه کنی بهشت و جهنم بر تو آشکار می گردد.جعبه را گرفتم و نگاه کردم.از سوراخ جهنم نگاه کردن را آغاز کردم.داخل آن جماعتی را دیدم که دور دیگی از غذا حلقه زده اند و در دستانشان قاشق های درازی است که از اندازه یک دستشان هم بزرگتر است.اما همه آن جماعت از فرط گرسنگی دلهایشان را گرفته بودند و از گرسنگی فریاد میزدند.جعبه را برگرداندم و شروع به دیدن بهشت کردم.تعجب کرده بودم.بهشت همانند آن جهنم بود.جماعتی دور دیگ با همان قاشق های بلند و همان نوع غذا.اما یک تفاوت آشکار داشت.جماعت بهشتی بر خلاف جهنمیان همه شاد و خندان بودند.آرام جعبه را از جلوی چشمم پایین آوردم و با تعجب به فرشته نگاه کردم... فرشته گفت:مردم جهنمی هر کدامشان سعی می کنند که با آن قاشق های بلند از دیگ غذا بر دارند و در دهان خود بگذارند.اما چون قاشق ها بلند است نمیتوانند.برای همین است که از گرسنگی فریاد میکشند.اما بهشتیان با همان قاشق های بلند غذا را بر میدارند و به جای اینکه در دهان خود بگذارند،در دهان یکدیگر میگذارند.پس بسیار شادند.در آن لحظه جعبه را گرفت و به آسمان پر کشید و رفت...
+ نوشته شده در جمعه یازدهم اسفند 1385ساعت 2:26 توسط حسین |
حدود یکسالی میشد که از پادشاهی نمرود میگذشت.من جوان فقیری بودم و هیچ نداشتم.روزی کنار ساحل نشسته بودم و سوار شدن نمرود و همراهانش را بر کشتی تفریحیش نظاره میکردم.با صدایی ملایم آهی کشیدم و گفتم:خوشا بحالت نمرود.صدایی دلنشین مرا خطاب کرد ای جوان! .سرم را به سرعت چرخاندم.شیخی سپید موی را دیدم که پشت سرم ایستاده است.به آرامی پرسید:ای جوان!اگر تمام ملک هستی از آن تو بود و سوار بر همان کشتی نمرود بودی و به ناگاه کشتی شروع به غرق شدن میکرد،آرزو نداشتی که همه آنچه را که داشتی می دادی و نجات میافتی؟بی درنگ گفتم:بله.شیخ دوباره پرسید:حال اگر از همان کشتی بر ساحل پیاده می شدی و می دانستی که تمام انسانهای زمین آرزوی کشتنت را دارند چطور؟گفتم:آری.
شیخ دستش را روی شانه هایم گذاشت و با تبسمی آرام از من دور شد.دور شدنش را نگاه میکردم که گفت: ای جوان!آه مکش که تو از نمرود بسیار ثروتمندتری!...
+ نوشته شده در سه شنبه یکم اسفند 1385ساعت 23:59 توسط حسین |
بزرگترین آرزویم همیشه این بود که روزی یک دیپلمات برجسته شوم.اما همیشه خود آرزوست که زیباست نه لحظه داشتن آن.خوشبختی جستن آنست نه رسیدن به آن.
حالا سفیر سیاسی کشورم در کنگو هستم.کشوری با مردمان سیاه و اقلیتی سفید پوست.روزی در کینشازا قدم میزدم.صدای گریه نوزادی گوشهایم را وادار به جستجو کرد.حدسم درست بود.زیر آن درخت آناناس گهواره ای رها شده بود.به سرعت به سمتش دویدم.نوزاد سفید پوست به شدت گریه میکرد.حتما خیلی گرسنه بود.بغلش کردم و دوان دوان به سمت سوپر مارکت آن طرف خیابان رفتم.یک پاکت شیر را در شیشه شیر ریختم تا بخورد.اما هر کاری کردم نخورد.نخورد که نخورد.خانوم بابانگیلا صاحب سوپر مارکت گفت که زنی سفید پوست را میشناسد که میتواند به نوزاد شیر بدهد.با هم به خانه آن زن سفید پوست رفتیم.اما از سینه آن زن هم قطره ای نخورد.همه تعجب کرده بودیم.به خانه زنی سفید پوست دیگر رفتیم.اما نوزاد فقط گریه میکرد.اما لب به شیر نمیزد.نه شیر گاو نه شیر آن دو زن سفید پوست.مات و مبهوت شده بودیم.به بیرون آمدیم تا زن سفید دیگری را برای شیر دادن پیدا کنیم.در همان هنگام زنی سیاه پوست با نوزادش در حال عبور بودند.با خودم گفتم که شیر سیاه با سفید هم مگر فرقی میکند؟!شیر شیر است.چه از سفید باشد چه از سیاه.جلویش رفتم و ماجرا را برایش توضیح دادم.او هم قبول کرد که به نوزاد شیر بدهد.نا امیدانه چشمم به نوزاد بود که اب دهانم خشک شد... باورم نمیشد!چنان شیر میخورد که ناخوداگاه به یاد پمپ پنتاکس ایتالیایی افتادم.آن هم نه پمپ معمولی.نه!بلکه پمپ۳اسب بخار!!!خوشحال شده بودم که ناگهان به یاد آن لحظه های دربه دری افتادم که چطور از این خانه به آن خانه برای شیر دادنش میرفتیم.عصبانی شدم.به سمت زن سیاه پوست رفتم و نوزاد را با خشم از بغلش جدا کردم.همینکه صورت نوزاد به روی من شد یک سیلی محکم به صورت کوچولویش نواختم.دستش را به روی سرخی سیلی گذاشت و با بغض نگاهم کرد.اشک در چشمانش حدقه زده بود.انگار تمام غم های دنیا در گلویش اردو زده بودند.اما من فریاد زدم: بی شرف پدر سوخته!اگه دلت شیر کاکائو میخواست،چرا همون اول نگفتی؟!!!!
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم بهمن 1385ساعت 1:4 توسط حسین |